|
ادبی
|
تو خطوط شباهتت را تصویرکن
آه آهن و آهک زنده
دود و دروغ و درد درد را
که خاموشی تقوای می نیست
-----------------------------------------------
من در میان همه اینها همه تردیدها . همه ای بودنها و همه نبودنها به دنبال نشانه از تو ای قدیسم می گردم من در میانه راهم . در میانه راهی که من و تو با قدمهای خود آن را آغاز کردیم تو با من عهدی از دیرینگی این پیمان گفتی تو با من من و تو های زیادی رقم زدی من با تو زیستم در این جاده اما حال تو رد پای انگشتانت را محو کردی از میانه راه از میانه همان جاده ای که خاطر هایم همه شکل گرفته بود.تو با خطوط فکرت مرزهای از نسیتن را برای من نشاندی تو رفتی اما هنوز یاد تمام یادهایت در زهن من جاریست تو نماندی اما هنوز ماندنیهایت برای من زنده است
-----------------------------------------------------
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خواست
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
((نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی))
---------------------------------------------------------------------
در آخر فریادت را رنج مده
آنرا بیرون کش تا بشریت را دچار تردید ها نکنی