|
ادبی
|
و زمین میرقصد
از هیاهوی نسیم
در غربت بی صدای ماهی های
سیاهی که اندوه وار از فراز
بی صدای جنبش
سرخ و بی پروای آوای زمان
می درخشند بر تارک پرچین و چروک
فریاد غوک
در وسعت بیکران آبی های بی غایت
ومن
در میان .....
که صد هزار بار گمنامتر از
هر شور و بی سامانتر از هر
خواب شیرین که در غایت سبز
تو می شکفد دامن پر آوازه من.
س.م.ت
امروز – جاده کرج به قزوین- کتاب پیامبرو دیوانه جبران خلیل جبران- هوای سرد درون و خیل آدمهائی از درون سرشار از تهی ومن در جستجوی خدایم ، خدا ومن باز در جستجوی خود گره میزنم خود را به هیچ ،فارغ از هیاهوی جهان زیست ،من میروم با همه و بدون همه ، بی سامانتر از هر لحظه ممکن می گویم خود را و او را ،اما جالب که هر چه بیشتر پیش میروم بیشتر به نقیصه ها و کمبودها پی میبرم ،احساسم که نه ولی یقینم بر اینکه تا زمانی که دور نشم از هیاهوی این دنیای کوچیک ساخته آدمها نمی تونم برسم به خودم ،به خود حقیقیم ،به منی که منم نه من ، میدونی چیه یقین دارم زایش همیشه پر از درده ،آره درد ،مادامی که یک زن تحمل میکند زایش را و در پس آن نه ماه درد میکشه ومن هم همانند آن باردارم خود را خود حقیقیم را ،خیلی درد داره خیلی یه چیزه جالب درد یه دفعه می آد و ذره ذره میره ،آره عزیزم ، امروز ترانه پینک فلوید بود ،امروز تردید ،ترس،منفور بودن، فریاد ،شکنجه خود،اعتراض و مرسدس کیمیائی ، دانشکده بدون معمار ،وهمه در هیچ بود.
سمیه توحیدی محب
1385/11/28
راستی یاد کلیدرمحمود دولت آبادی افتادم...