|
ادبی
|
و فرصت بودن را
برابر می کردند با پیاله های حقیری که
من و تو را بیارامند با زیستن برای
امروزی که گمنامتر از هر تاریخ بود
و غریب تر از هر زمان دیگری که من و تو زاده شدیم.
و اینجا
آنسوی غایت فرداها بود
که ارمغان مرگ تمام
بازوان
نحیفش را در بر گرفته بود و
سرانجام
با تلی از خاک من و تو را آراستند تا
فارغ شویم از هیاهوی غربت.
امروز – جالبه قطعی برق و خوردن خودم بابت
اومدن برق و رسوندن مقالم برای دفتر روزنامه – نمیدونم مشکل منه که کشورما جهان سومه یا من احساس میکنم که نباید با یه بارش ناگهانی برف برق قطع بشه . امروزم پر بود از ترانه "شیخ شنگر" باراد- زمزمه های درونی ام که همیشه اوج و فرود داره- تنهائی آدمها تو وطن خودشون – به نادر نادرپورتوی غربت- به مسئو لیت هام در قبال خودم،خودم و باز خودم....
سمیه توحیدی محب
1385/11/30