تبليغاتX
غریبه -
ادبی

صدا محو ومحوتر میشود ، پشت این همه تاریکی نوری زائیده میشود و تو میبینی او را در آینه زمان ، معصومانه به خواب تدریجی فرا خوانده میشود وریزش میکند در بستر خاک ، آرام  آرام ،به خودش تکانی میدهد تا بفهماند گذشته را در آغوش اکنون ،تقلا میکند ، اما بی نتیجه میماند...

_مامانی،ننه،چرا بلند نمیشی؟!؟

صدای سکوتش تلخ تر از هر صدای گوش خراشی آزارم میدهد،میفهمانم خود را به او ،اما گریز میزند از من ،از خود ،از زمان ،همه چیز فراموش شده ،نگاهم را می اندازم به شیارها ی نقش بسته بر چهره اش و گذر بی رحم زمانه را در چهره اش جستجو میکنم . سفر میکنم به او واو منتظر نمی ماند تا خود را به او وبه عمق و سنگینی نگاهش برسانم ،می بندد دیدگانش را و آهسته وآهسته و راحت تر از هر کودک رها میشود در....

-نیست، بانوبه من می فهماند که نیست نه آبی آسمانی ،نه زمینی ،نه قاب عکسی ،نه زندگی که وصل شود به او و این یعنی ...

- ننه دهنت رو باز کن تا آب بهت بدم ،چند روزه چیزی نخوردی!!!

هجوم بی امان خاطرات غبار گرفته به ستوهش آورده ،من بی سرو صدا در گذشته متولد میشوم و با او همقدم تا به امروز ،سرد است ،دستان چروکیده اش یارای مرا ندارد تا بگیرد مرا.

من خرد میشوم و در خود میشکنم ،بانوی بزرگ دیگر قدمهایت را حس نمیکنم بر تا رک قالی ،دیگر نه صدای خنده ای ،نه صدای گریه ای را نمیشود بو کرد ،تو رفته ای با تمام خود گرچه هنوز تمام نشده ای اما نیستی بانو ....

اما من عاشقانه هر شبا نه خود را به تو رج میزنم تا بمانی تا ابد .

-مامانی،ننه تو رو خدا هر شب بیا تو خوابم ،یه چیزی بگو...

مامانی روحت قرین رحمت  
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:27  توسط ترمه  |